عبد الله الأنصاري الهروي
44
مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى
اندر همه عمر من شبى وقت صبوح * آمد بر من خيال آن راحت و روح پرسيد ز من كه چون شدى اى مجروح ؟ * گفتم كه ز عشق تو همين بود فتوح خداوندا ! تو ما را جاهل خواندى ، از جاهل جز از جفا چه آيد ؟ تو ما را ضعيف خواندى ، از ضعيف جز از خطا چه آيد ؟ خداوندا ! تومان برگرفتى و كس نگفت كه بردار ، اكنون كه برگرفتى بمگذار ، و در سايه لطف خود مىدار . گر آب دهى نهال خود كاشتهاى * ور پست كنى بنا خود افراشتهاى من بنده همانم كه تو پنداشتهاى * از دست ميفكنم چو برداشتهاى الهى ! چون يافت تو پيش از طلب و طالب است ، پس رهى از آن در طلب است كه بيقرارى بر او غالب است ، طالب در طلب ، و مطلوب حاصل پيش از طلب ، اينت كارى است بس عجبتر آنست كه يافت نقد شد و طلب برنخاست ، حق ديده ورشد و پرده عزّت به جاست ! الهى ! عارف ترا به نور تو مىداند ، از شعاع وجود عبارت نمىتواند . موحد ترا به نور قرب مىشناسد ، در آتش مهر مىسوزد ، از ناز باز نمىپردازد . خداوندا ! يافت ترا دريافت مىجويد . از غرقى در حيرت ، طلب از يافت باز نمىداند .